تبليغاتX
ج مثل جوانی
  خداوندا..

                             اگر روزي بشر گردی ،  ز حالم با خبر گردي 

                                  پشيمان مي شوي از قصه خلقت 

                                     از اين بودن ، از اين بدعت 
                           

                         خداوندا..

                          نمي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا 

                                      چه دشوار است..                         

                         چه زجري مي كشد آنكس كه انسان است 

                              واز احساس سرشار است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 22:26 توسط داداش مهدی |

 

سايه شدم، و صدا كردم:
كو مرز پريدن‌ها، ديدن‌ها؟ كو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!
دستم در كوه سحر "او" مي‌چيد، "او" مي‌چيد.
و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازي از ره دور: جنگل‌ها مي‌خوانند؟
و ندا آمد: خلوت‌ها مي‌آيند.
و شياري ز هراس.
و ندا آمد: يادي بود، پيدا شد، پهنه چه زيبا شد!

"او" آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم.
و ندا آمد: پرها هم.

 (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 8:41 توسط داداش مهدی |

من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دلخوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم


(سهیل محمودی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 10:54 توسط داداش مهدی |

 

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
ياد عشقی كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ويرانه های اميدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه ای وای، اين اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر كرد
كای هوسران، مرا می شناسی
قلبم از فرط اندوه لرزيد
وای بر من، كه ديوانه بودم
وای بر من، كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج
كی شد از عشق من حاصل او
با غروری كه چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
وای بر من، خدايا، خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگی ها
قطره اشكی در آن چشم ها ديد
همچو طفلی پشيمان دويدم
تا كه درپايش افتم به خواری
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهی فرو رفت
ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
ليكن او رفت، بی گفتگو رفت
وای بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
وای بر من، كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:54 توسط داداش مهدی |

 

شادم که در خیال تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست

شبها چو در کناره ی نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر می کشم به پهنه ی دریاها

شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تب دارم
کز آفتاب شهر تو می سوزد

در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کو را هزار جلوه ی رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده ی شیطانند

اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم



( زنده یاد فروغ فرخزاد )

 

پ.ن : الهم اعجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 8:18 توسط داداش مهدی |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک


شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبی و ابر سپيد


برگهای سبز بيد


عطر نرگس، رقص باد


نغمه شوق پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست



نرم نرمک می رسد اينک بهار



خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها


خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها


خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز


خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز


خوش به حال جام لبريز از شراب


خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه در اين روزگار


جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام


باده رنگين نمی ‌بينی به جام


نقل و سبزه در ميان سفره نيست


جامت از آن می که می ‌بايد تهی است


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم


ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار


گر نکوبی شيشه غم را به سنگ


هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ



(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 12:41 توسط داداش مهدی |

 

بمون با من، گل تشنه، ببین دل‌بستن آسونه
ولی دل کندن عاشق، مثه دل کندن از جونه

چراغ گریه روشن کن، شب دل‌شوره با رفتن
کنار این شب زخمی، بمون با من، بمون با من

ببین امشب به یاد تو، فقط از گریه می‌بارم
حلالم کن تو می‌دونی، دل بی‌طاقتی دارم

تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی
تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی

میون رفتن و موندن، کنار تو گرفتارم
تن بی‌سر، سر بی‌تن، نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می‌مونم، اگه بعد از تو می‌پوسم
خداحافظ، خداحافظ، تو رو با گریه می‌بوسم

خداحافظ، خداحافظ،

خداحافظ، خداحافظ…

 

عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 11:47 توسط داداش مهدی |

 

نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

 

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 22:9 توسط داداش مهدی |

 

می بندم اين دو چشم پرآتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
می بندم اين دو چشم پرآتش را
تا بگذرم ز وادی رسوائی
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو می كنم به خلوت و تنهائی
ای رهروان خسته چه می جوئيد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده می دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بياميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
از ساغر لبان فريبائی
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبائی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهوده می خندی
آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله های حسرت و ناكامی
ای قلب فتنه جوی گنه كرده
شايد دمی ز فتنه بيارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نكنی پرواز
ای مرغ دل كه خسته و بيتابی
دمساز باش با غم او، دمساز

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:20 توسط داداش مهدی |


ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 22:53 توسط داداش مهدی |

مطالب قدیمی‌تر